تبليغاتX
صبا

صبا

نگاهی از درون به جنبش چپ ایران نام مجموعه چهار جلدی از مصاحبه های حمید شوکت با رهبران سازمان انقلابی حزب توده ایران در خارج از کشور است.سازمان انقلابی را جمعی از جوانان عضو وسمپات حزب توده  در اعتراض به استراتژی رهبران حزب در آلمان شرقی تشکیل دادند.آنها معتقد بودند که حزب توده به حزبی روزنامه ای! تبدیل شده و حزب نوین طبقه کارگر ایران نیست پس با تاکید به مشی مبارزه مسلحانه دست به ایجاد سازمانی مائویستی زدند که درزمانی اندک موفق به جذب تعداد زیادی از جوانان چپ خارج از کشور شد و پس ازانقلاب با اتحاد با چند سازمان نه چندان مهم حزب رنجبران را تشکیل داد.

شوکت که خودش دستی بر آتش چپ در ایران داشته هنرمندانه به مصاحبه با مهدی خانباباتهرانی،ایرج کشکولی،کوروش لاشایی ومحسن رضوانی پرداخته و موفق شده بخشی از تاریخ معاصر ایران را مکتوب کند.هنرمندانه از آن جهت که علی رغم مباحث مطروحه یکسان ،به راحتی می توان تفاوت های رفتاری مصاحبه شوندگان رااز خلال مصاحبه ها دریافت.از طرفی دیگر فرمت مصاحبه و تبحر شوکت در این  امرو اشرافش بر مباحث باعث شده مصاحبه شوندگان روایتشان را چنان صورتبندی نکنند که بچه پیغمبرند و تمام اشتباهات ازدیگران سرزده است،اتفاقی که اگر خودشان دست به قلم مبردند و خاطراتشان را مینوشتند شاید رخ میداد. از دیگر ویژگیهای مثبت مجموعه می توان به این امر اشاره کرد که گرچه فصل مشترک اصلی تمام مصاحبه ها سازمان انقلابی است اما شوکت مصاحبه ها را محدود به فعالیت مصاحبه شوندگان درسازمان انقلابی نکرده و درنتیجه خواننده می تواند وجوه دیگری از تاریخ معاصر ایران رانیزدر کتابها بیابد.از آنجمله میتوان به وضعیت رهبری حزب توده درآلمان شرقی،شکل گیری و فعالیتهای کنفدراسیون دانشجویان خارج از کشور،خسرو خان قشقایی و درگیریهای ایل قشقایی بارژیم شاه و جمهوری اسلامی،شورای ملی مقاومت و عملکرد بنی صدر و مجاهدین ودیگران در آن،اتحاد چپ،ماجرای کاخ مرمر و جنبشهای کردستان نام برد.

اما آنچه نگاهی از درون به جنبش چپ ایران را به مجموعه ای کم نظیر و شاید بی نظیر تبدیل می کند جلد سوم آن یعنی مصاحبه با کوروش لاشایی است.لاشایی در سال 51 در پی استراتژی انتقال رهبری سازمان به ایران،مخفیانه وارد ایران شده و پس از چندی دستگیر می شود،در زندان تغییر عقیده می دهد و در مصاحبه تلویزیونی شرکت کرده و در نفی مبارزه مسلحانه صبحت می کند واعلام می کند که راه حل نه انقلاب که رفرم(اصلاح) است. واقعیت این است که تنها لاشایی به این راه نرفته و بودند دیگرانی هم که در رژیم پیشین از انقلابی گری به رفرمیسم گرایش پیدا کرده اند و تاکنون تحقیقی در خصوصشان صورت نگرفته وانواع و اقسام قضاوتهای ارزشی باعث نادیده گرفتنشان شده،گویی اصلا وجود نداشته اند.

شاید نقص مجموعه را بتوان استفاده بسیار اندک مولف از تصاویر دانست،به جز جلد سوم که حاوی تعداد اندکی عکس است و جلد چهارم که فقط یک عکس از محسن رضوانی دارد، جلدهای اول و دوم هیچ عکسی ندارند.جلد اول (مهدی خانباباتهرانی)را شرکت سهامی انتشار چاپ کرده و جلدهای دوم(ایرج کشکولی)،سوم(کوروش لاشایی) وچهارم(محسن رضوانی) رانشر اختران چاپ کرده است.به جز جلد اول که تقریبا نایاب شده بقیه را به راحتی می توان در ایران تهیه کرد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 23:24  توسط امین سبحانی  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

۱-سریال لاست را تمام کردم،دو سال و اندی پیش به توصیه معلم زبانم شروع به دیدن لاست کردم،از بخش اول هیچ خوشم نیامد و هرشب چون انجام تکلیفی به دیدن ادامه می دادم.بخش دوم که شروع شد قلقلکم داد ودر بخش سوم بود که شیفته اش شدم،شیفتگی ادامه داشت تا پایان بخش پنجم.بخش ششم با جنگولک بازیهای دود سیاه وکاراته بازیهای سعید و جک مجابم کرد که سازندگان سریال به هردلیلی قصد تمام کردن کاررا داشتند و چه راهی بهتر از این.به باورمن میتوان لاست را تاپایان بخش پنجم دیدو خلاص،توصیه ای که به همه دوستانی که لاست راندیده اند میکنم.

۲-لاست سریالی است پر از شخصیت(ونه تیپ)که لوکیشن اصلی و عنوانش به تنهایی میتواند جذاب باشد ،اما نویسندگان، قصه ها را آنچنان مشحون از ارجاعات فرامتنی کردند که در باب هر قسمت می توان ساعتها بحث کرد،کافی است در GOOGLEجستجو کنید.مقاله و نقد که هیچ، دایره المعارف هم پیدا می کنید. اما عدم آشنایی با ارجاعات فرامتنی لذت دیدن سریال را زایل نمی کند و این شاخص ترین ویژگی لاست است.به عبارتی دیگراگرچه آشنایی با  فیلسوفانی چون لاک،هیوم،روسوو بنتام و...یابا اشخاصی چون بوخارین وفارادی یا با نظریاتی چون فضا-زمان(space-time)یاtime travel ویاچندجهانی        (multiversity) درفیزیک جدید یا ساختارراست شاخه ای(right branching) در مدل سازی زمان در منطق جدید وارتباط وثیقش با بحت جبر واختیار یا نظر آیزیا برلین در مورد شکنجه ویا استعاره شبان در الاهیات مسیحی.... لذت دیدن سریال را چند برابر می کند اما مخاطب ناآشنا نیزبه راحتی می تواند با لاست ارتباط برقرار کرده و از دیدنش لذت ببرد.

۳-اگرچه کاربرد نظریات علمی و فلسفی و استفاده از نام مشاهیربرای شخصیتهای سریال تمام و کمال نیست،که اگر بود به طورقطع سریال خوبی ازکار درنمیآمد، و به گونه ای دراماتیزه شده اند اما جالب این است که هیچ اشنباه فاحشی در به کارگیری موارد مذکور رخ نداده است،این گونه نبوده که نویسنده به طور مثال اصطلاح time travel یا نام روسو،به نحوه زندگی روسو در جزیره ونظر طبیعت گرایانه فیلسوف دقت کنید، به گوشش خورده باشد وبرداشت شخصیش را تحریر کرده باشد،اتفاقی که در سریالهای ما بسیار رخ می دهد،کافیست به معضل پابرجای روانپزشک-روانشناس درسریالهای وطنی توجه کنید.-

۴-لاست را میتوان از باب عرفی سازی علم و فلسفه نیز تحلیل کرد.-که من قصدش را ندارم.-به نظر میرسد غرب پس از عرفی سازی مذهب و سیاست چندی است که مشغول عرفی سازی فلسفه و علم است و در این راه بیشترین استفاده را از هنر میکند،در این حال نظرات فلسفی و علمی از برج عاجشان پائین میآیند و وارد فرهنگ روزمره می شوند،دیگر چندجهانی ملک طلق جمعی از فیزیکدانان نیست که یک راننده تاکسی حق ورود را ندارد،این روند دقیقا عکس جهتی است که ما در پیش گرفته ایم،مذهب که از روز ازل مقدس بود،سیاست را مقدس کردیم و حال نوبت فلسفه و علم است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 18:3  توسط امین سبحانی  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

من عصبانیم،انباشت تنفرآنچنان قوای دماغیم را تحت تاثیرقرارداده که گاه عاجز از شنیدنم،گوش نمیدم،حالم از هرگونه توجیه به هم میخوره،جوش میارم و فحش میدم،به زمین وزمان فحش میدم و بیشتر متنفر میشم و دلم به حال خودم میسوزه و چشمام دودومیزنه که یه بزرگتر پیدا بشه نازم رو بکشه،اما دریغ،دریغ از کمی همدردی،دریغ از یه آدم بزرگ منطقی غیر احساساتی باشعور دلسوز،من بی پناهم، بی وطن،بی پدر،بی مادر،منم با قشون رفقایی که اگر حالشان بدتر ازمن نباشد،بهتر نیست.

من خرم،آنچنان خر که هنوز گاهی به خودم و اطرافیان امیدواری میدهم که یه روزخوب میاد،آنچنان خر که سعی در توجیه آدم بزرگهای غیرمنطقی احساساتی بی شعور مغرور دارم،آنچنان خرکه توی این هوای متعفن نفس عمیق میکشم به امید اندکی بوی خوش،آنچنان خرکه به انتقادات والاحضرتانی که سنده های مبارکشان از در ودیوارروی سر وصورتمان میبارد و صاحبان سبک در بازی بیلیارد با تخمهای مبارکشان هستند فکرمیکنم.

آری بزرگان،والاحضرتان،اعضای محترم نسل سوخته،مدعیان تغییرجهان من یه خرعصبانیم و فکر میکنم نسل ما خرعصبانی کم نداره.
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت 15:53  توسط امین سبحانی  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

چشمهایش غمبار بود،بسیار غمبار،دخترک با ترس تکانی به خودش داد،اتفاقی نیافتاد،تکانی دوباره،این بار با اعتماد به نفس بیشتری،ازجا پرید،همچون خفته ای که رویش آب بریزند ازجاپرید،غمش همگی غیظ شد و ازچشمانش به گلویش جاری شد،چانه اش لرزید،دخترک ترسید،وحشت کرد و ملتمسانه به مادرش نگریست و بعد به من.پدرسگ چقد وول می خوری؟نگران دستش بودم،دستش که نه،نگران صورت دخترک بودم،سرفه ای کردم،نگاهم کرد با ترس،درست بشین.خطر از سر دخترک گذشت،نگاهم کرد،با لبخند واز روی سپاس،زبانم را درآوردم،خندید،برایش شکلکی درآوردم،ریسه رفت،دامن بالا رفته دخترک را مرتب کرد،با غیظ،درست بشین.اعتراض کرد،دلم ریخت،بذار بریم خونه بهت میگم،دلش ریخت،با تردید نگاهم کرد،هنوز به من امیدوار بود،رسیده بودم،باید پیاده می شدم،کیفم را برداشتم،تمام امیدش از دست رفت،نگاهش بی فروغ شد،با جمعیت پیاده شدم،ایستادم،قطار راه افتاد و من نگرانش بودم،نگران صورتش،نگران دستش،نگران غم چشمهایش.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 10:28  توسط امین سبحانی  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

۱-تهرون،تهرون که میگن جای قشنگیه،فقط آدماش بدن.

۲-طهران روستایی خوش آب و هوا بود که به شکوفه های انارش معروف بود.

۳-صدای ما را از تهران می شنوید.

۴-اینجا تهران است،پایتخت ایران اسلامی.

۵-تهران سلام.

۶-اینجا تهرانه یعنی شهری که، هرچی توش میبینی،باعث تحریکه.

۷-تهران قریه ای بود در شمال ری که اکثر ساکنانش دزد بودند و از سالک و تراخم رنج می بردند.

۸-طهران تهران.

۹-تهرانو LA کن،عطرمو اسپری کن.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 11:7  توسط امین سبحانی  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

۱-مدتهاست نوشتن سیاهه ای چون آنچه الآن می خواهم بنویسم را به تعویق انداخته ام،چرایش برای خودم هم روشن نیست!ترس،ملاحظه،ادب،محافظه کاری،نمیدانم،شما مختاریدهرآنچه می خواهید تفسیر کنید.

۲-آنچه درپی میآید از سنخ نوشته هایی است که من لخت می ناممشان،آنها که تجربه لخت شدن در مقابل دیگری را دارند می دانندکه لخت شدن همچون تیغ دولبه است،می تواند تجربه ای سراسر زیبایی باشد یا تجربه ای مشمئزکننده ویا چیزی مابین این دو و این هم به آنکه لخت می شود بستگی دارد و هم به آنکه نظاره گر است.آنچه درپی میآید نیز تجربه ایست شبیه لخت شدن.

۳-در نوشته زیر هیچ فرد یا افراد به خصوصی مد نظر نیستند گرچه به طور قطع مصادیقی برای افراد حاضر در سیاهه زیر در عالم واقع یافت می شوند.

من و آدمهای مثل من آنچنان از هنجارهای اجتماعی فاصله گرفته اند که صرف وجودشان تعجب و گاه غیظ وفاداران به هنجارها رابرمیانگیزند،بدون تعارف باید گفت اکثر وفاداران مذکور از نسل پدران و مادران ما هستنداگرچه هستند کسانی از نسلهای بعد -شاید به بهانه بزرگتر شدن و به رسمیت شناخته شدن دربازیهای احمقانه بزرگترها- هم که چشم دیدن ماراندارند،اما آنهاکه غیظ میکنند و رگ گردنشان قلمبه می شود که کون لقشان.

واقعیت اینست که ما حوصله مراعات حال خودمان راهم نداریم چه برسد به آدمهایی که عادت کرده اند ما را ازبالا نگاه کنندوهرکسی که همچون بزاخفش معیارهایشان را رعایت نکندحرصشان را درمیآورد.می مانند متعجبین،پندار من اینست که متعجبین ماراآنگونه که هستیم نمی شناسد،اما ما چگونه ایم؟!

ما محصولات یک نظام خانوادگی دیکتاتوری هستیم،نظام خانوادگی ای که در آن والدین درجایگاه خدایان مینشیند و خودشان را محق می دانند هر غلطی را بکنند،اقتدار را از والدینشان به ارث برده اند وبرای اعمال آن ما را به وجودآورده اند،ما محصول یک سیستم آموزشی ایدئولوژیک گه هستیم که بینهایت ممنوعیت دارد،هی در گوشمان خوانده اند نکن،غافل ازآنکه دردستشوئیها سوروسات کردن برقراربود،توی دستشوئیها قوی میکرد و بیچاره ضعیف توی دستشوئی هم نمیتوانست بکند،ما محصول نظام اجتماعی ابلهانه هستیم،یک نظام اجتماعی انگ زن،ما تکان می خوردیم بهمان انگ میزدند،انگهایی چون رپ،هیپی،کونی،جنده برای ما بسیارآشناست،ما محصول یک نظام فرهنگی پوسیده گزینشی هستیم،در این نظام فرهنگی هدایت تنبل،فروغ جنده،شاملوغربزده است،توی این نظام فرهنگی تنها روشنفکر جلال است و تنها کتاب خوب برداشت سطحیش از بحث سوبژکتیویسم هایدگرآنهم به واسطه فردید(غربزدگی)،توی این نظام فرهنگی شاهنامه از کتب ظاله است و تمام شعرهای حافظ عرفانی است،دراین نظام فرهنگی هر کون نشوری ادعای استادی دارد و دیگری را داخل آدم حساب نمیکند ودر توهم این به سر میبرد که دیگران درکش نمی کنند،اماتمام واقعیت این نیست که اگر بود قاعدتا ما نیزمی بایستی مانند آن دسته از هم نسلان مرغوبمان!! بالاخره بزرگ می شدیم وجای خودمان را توی بازیهای رایج اجتماعی می یافتیم،ما در کودکی تباه شده مان مانده ایم،تاثیرات نظامهای مذکور در ما انباشت نفرتی را باعث شده که حاصلش بی تفاوتی وگاهی تحقیرنسبت به هرآنچه است که نشانی از نظامهای مرسوم درجامعه دارد،ما متاسفانه حافظه خوبی داریم و این حافظه لعنتی نمیگذارد که آدم!!! شویم،آدم شدن ازنظرماخیانت به کودکی تباه شده مان است،آری ما اینگونه ایم.امااشتباه است که بپندارند که مادرپی تطهیرخودمانیم،که ما درپی آنیم که کسی پیدا شود ازمادلجویی کند که اشتباه شده که به شما جوانان برومند این مرزپرگهرکونی و جنده لقب داده اند،که وقتی عاشق شدید هوسباز خوانده شدید،که،که،که،نه ما دنیال قاقالی نمیریم،ما سوراخ را پیدا کردیم و طبق یک قاعده قدیمی تا دسته کردیم توی سوراخ وبا تمام وجودمان سعی می کنیم که بازی عوض نشود(آنهایی که شلم بازی کردند این قاعده را خوب می شناسند)،ما در پی اثبات جنده نبودن فروغ نیستیم،ما در پی به رسمیت شناخته شدن یک شاعره جنده در جامعه ایم وبا این منطق طوری زندگی می کنیم که وجودمان بوی دشمنی با هنجارها را نمیدهد،بوی انکار میدهد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 18:16  توسط امین سبحانی  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

۱-دیشب فیلم به رنگ ارغوان ابراهیم حاتمی کیا را دیدم،شاید کمتر کسی باشد که نداند یک روزپیش ازشروع جشنواره فجرآخرین سال دولت محمد خاتمی فیلم ازبخش مسابقه توسط تهیه کننده و کارگردان بیرون کشیده شدوامسال درجشنواره بهترین فیلم شدوجایزه بهترین کارگردانی را نصیب حاتمی کیا کرد. ۲-فیلم درباره عشق و انسانیت است وتقابل آنها با مرزبندیهای سیاسی ،عقیدتی وایدئولوژیک.کارگردان  توانسته حتی الامکان دو طرف یک مبارزه قدیمی ایدئولوژیک رابی طرفانه تصویر کند ونشان دهد که هستند کسانی که به هیچ طرف تعلق خاطری ندارند اما درگیرودارجنگ ایدئولوژیک هزینه میدهند،حاتمی کیا به درستی توانسته موقعیتی را تصویر کند که کوس ناتوانی ایدئولوژیها را میزند،موقعیتی که یکی ازفصول مشترک تمامی انسانهاست ومرزبندیهای عقیدتی و ایدئولوژیک نمیشناسد،عشق.در همین موقعیت انسانی است که ماموراطلاعاتی جمهوری اسلامی دست به اسلحه می برد تا مجاهدی دخترش را که ازهرچه مبارزه ودرگیری خسته شده ببیند،در کاروزارتیروتفنگ و نارنجک، انسانی تلاش می کندتا دو انسان دیگربه دیدارهم نائل شوند،اینکه کدامشان مجاهداست و کدام ماموراطلاعات دیگر اهمیتی ندارد،اینجا موقعیتی است که برچسبها کارائی ندارند،اینجا انسانها هستند ودیگرهیچ،شاید به همین دلیل است که تماشاگر چیز زیادی از درگیری مسلحاته نمیبیند،تاکید خاصی بر هویت کشته شدگان نمی شود،دوربین درپی تفکیک اجساد دوطرف درگیری نیست،تماشاگر درپایان درگیری باتوده ای از اجساد مواجه است که هیچ اهمیتی ندارد که متعلق به کدام طرفند،اینها قربانیان یک جنگ ایدئولوژیک اند که در مقابل تلاش سه انسان برای دیدار پدری بادخترش به بازی کودکانه ای میماندودیگرهیچ.

۳-حاتمی کیا ازجمله کارگردانانی است که همواره حاشیه سازبوده،بودند گروههایی اغلب سیاسی که گاه سعی داشتند اورا متعلق به خودشان معرفی کنندوگاه ازاوبرائت بجویند امافارغ از این حاشیه من حاتمی کیای کارگردان را دوست میدارم،حاتمی کیا بارها نشان داده که کارگردانی کاربلد است،او نشان داده که میتواندبا3بازیگردربیابان (روبان قرمز)و با 15الی20 نفردریک محیط کوچک وبسته(آژانس شیشه ای و سختترازآن ارتفاع پست)فیلم ساخت،آنهم فیلمهای خوب.به رنگ ارغوان گرچه قبل از افتضاحی چون به نام پدروفیلمی کاملامعمولی چون دعوت ساخته شده من را به حاتمی کیا امیدوار میکند،مرا امیدوار میکند که میتوان ازحاتمی کیاحداقل انتظارفیلمی استاندارد را داشت،مرا امیدوار میکند که میتوان دلخوش کرد که روزی حاتمی کیا شاهکارش راخواهد ساخت.من هنوزبه حاتمی کیا امیدوارم،مبادکه امیدم را ناامیدکند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 20:35  توسط امین سبحانی  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

در ایران امروز سخت می توان متعجب شد،کثرت اتفاقات عجیب و غریب به حدی است که به سختی تعجب بر می انگیزند،رئالیسم جادویی به سادگی به رئالیسم لخت بدل می شود وضبط حوادث روزمره آنچنان برای مخاطب ناایرانی آشنایی زداست که به راحتی متصف به صفت اثر هنری جاودان می شود.ما تقریبا همگی عادت کرده ایم درمواجهه با عجایب روزگار تعجب نکنیم.به عنوان مثال می توان از کتاب سازی که رسم معمول روزگار ماست،نام برد.اینکه در مملکتی که سرانه مطالعه کمتر از 2 دقیقه درسال است و به احتمال زیاد درصورت تعطیلی سازمان نیازمندیهای همشهری به 30 ثانیه تقلیل می یابد،تیراژ کتاب بین 1000 تا 3000 نسخه است و سهم نویسنده از فروش کمتر از 50 درصد،خودش به اندازه کافی عجیب است اما در همین وضعیت هستند کسانی که کتاب سازی می کنند و زور می زنند که اسمشان پشت جلد کتابی نوشته شود و مقلب شوند به لقب نوسنده.اشتباه نکنید صحبت از کتاب سازی برای ارتقای رتبه دانشگاهی نیست،صحبت از دانشیار مفلوکی نیست که برای استاد تمام شدن بایستی حداقل 5 کتاب به زیور طبع بیاراید تا 200000 تومانی به حقوق ماهیانه اش بیافزاید که البته این خودش از عجایب این مرزپرگهر است،صحبت از آنهایی است که با کتاب سازیشان نه رتبه ای میگیرند و نه حقوقشان بالا میرود.راستی اینان چرا کتاب سازی میکنند؟در کتاب سازی که نانی نیست،بعید میدانم که در این برهوت نامی هم داشته باشد پس چرا عده ای به زور کتاب مینویسند؟اسنادی تاریخی پیدا می کنند و کتاب تاریخی می سازند آنچنان بی سروته که به این فکر    می افتی که نویسنده فقط زحمت تایپ دوباره اسناد را کشیده تازه اگر خودش تایپ کرده باشد،چند مقاله را دست وپا شکسته ترجمه میکنند و در بینشان حرفهای نویسندگان مقاله را تکرار میکنند وکتاب علمی مینویسند.

کتاب سازی پدیده ای عجیب است که تعجب کسی را برنمی انگیزد،شک دارید از اهل کتاب بپرسید،شاید بتوانید این معما را حل کنید،جوابش را که یافتید بنده را فراموش نکنید،شاید پاسخ شما تعجب مارابرانگیزد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 12:28  توسط امین سبحانی  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

شما را نمیدانم اما من آدمی ناتمامم که دارد تمام میشود،جوانک پیری با کودکی ناتمام .اینکه جوانیم را متصف به پیری میکنم نه از سر جلوه دادن به این سیاهه است،که نه از نثور ادیبانه خوشم می آید و نه عرضه نوشتنش را دارم،به پیری در عالم واقع دچار شده ام،بخش زیادی از حافظه ام را از دست داده ام،هر چه به گذشته میاندیشم کودکیم را به یاد نمی آورم،زور که میزنم کودکی را می بینم با موهای سپید و پوستی چروکیده که غم در چشمانش موج می زند،شاید کودکی خودم باشد ،نمی دانم،یادم نمیآید،گذشته را که رها میکنم،اکنونم سرشاراز حسرت است،حسرت کارهای ناتمام،حسرت فرصتهای از دست رفته،کارهای ناتمامی که به گذشته فراموش شده ام میپیوندد،کتاب های نبمه خوانده:با کاروان حله،مردان بزرگ اندیشه،8 نامه به چریکهای فدای خلق،فلسفه ریاضی،داسناتهای کوتاه گوهرمراد،فیلمهای ندیده:روزی روزگاری در مکزیک،استشهادی برای خدا،هفت سامورایی،پروژه های ناتمام:نوشتن جزوه ای در باب سینمای جیم جارموش،ترجمه کتاب منطق زمان مک آرتور،نوشتن مقاله در باب وسترن اسپاگتی،مطالعه تاریخ ایران پس از مشروطه،داستانهای نیمه تمام،آری من در عنفوان جوانی همچون پیران دچار نسیان شده ام و حسرت زمان از دست رفته را دارم،بسیار کارهای ناتمام دارم که امیدی به اتمامش ندارم،آنچه که دارد تمام میشود عمرم است،به قول آن شاعر فقید:نه این برف را سر بازایستادن نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 12:2  توسط امین سبحانی  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دیشب خواب دیدم،توی مترو نشسته بودم وبه دو پیرزن روبرویم خیره شده بودم،داشتند از این کتابچه های جیبی دعا می خواندند،یکیشان جدی و دیگری باشیطنت دخترک بازیگوشی ،پیرزن جدی هرازچندگاهی سقلمه ای به پیرزن بازیگوش می زد که جدی باش و تندتر بخوان.

برادرها امیدمو ناامید نکنید،صدای پسرکی بود که فال حافظ می فروخت،فالی ازش خریدم،بازش نکرده بودم که سید رو دیدم،هنوزم خندون بود،سالها بود که ندیده بودمش،گفت:خوبی دادا؟گفتم:این جا چه میکنی؟واسه محرم اومدم.گفتم:حاجی هم هست؟گفت:حاجی غلاف کرده.پرسیدم:پس کی میخونه؟گفت:مامانت ازت ناراحته؟ مامانم ؟چرا؟پوزخند زد.

واگن مترو بزرگ شده بود،اونقدر بزرگ که همه بچه های هیات قدیمیمون جا شده بودند،مسعود داشت می رفت زیر علم،چفیه رو داشتم دور کمرم می بستم که صدام زدن که مامانت کارت داره،داد زدم کجاست؟صدا اومد که ایستگاه بعدی،سالها بود که چلاب نزده بودم،پیرهنم رو درآوردم و دم گرفتم با دم جمعیت:حسین شهید یا مظلوم،حسین غریب یا مظلوم،سید داد زد:واحد،پائین میرفتم و بالا می اومدم،عرق کرده بودم و سینه ام می سوخت،کم نیاری پهلوون،سیدبود،ازحلقه اومدم بیرون ورفتم وسط،گفت :ایستگاه امام حسینه،مامانت بیرون منتظرته،گفتم در رو نگه دار،راه نیافته ،تازه پیدات کردم سید،گفت:اگه اومدنی باشی،به قطارمی رسی.ازقطارپیاده شدم،چشم گردوندم تا مامانم رو پیداکنم.فالتو خوندی؟مامانم بود،گفتم سلام حاج خانوم،براق شد،فالتو خوندی؟گفتم نه،گمش کردم،گفت:بیا بخون،نه هرکه چهره برافروخت دلبری داند   نه هرکه آینه سازدسکندری داند،نه هرکه طرف کله کج نهادوتند نشست    کلاه داری و آئین سروری داند،وصف حاله نه؟گفتم:حاج خانوم باما نامهربون شدی؟دادزد که شیرمو حرومت میکنم،من سرمو چطوری پیش این همه مادر بلند کنم؟لقمه حروم گذاشتم توسفرت که این قدر نامرد شدی؟این چه قیافه ایه؟خیر سرت واسه حسین مظلوم سینه می زنی؟مرد باش بچه،مرد باش،گفتم:حاج خانوم،من نوکرتم،چی کار کنم ازما راضی بشی؟دست کرد زیر چادرش و مقنعه اش رو درآورد و گفت بیاسرت کن.مقنعه روسرم کردم و گفتم:راضی شدی؟گفت:بیا مجید هم با خودت ببر،دست پسرک فال فروش رو گذاشت تو دستم.با مجید سوار واگن شدیم،سید داد زد که راه بدید پهلوون بیاد حلقه اول،حلقه بزرگان،مجید رفت وسط حلقه خوابید رو زمین،بزرگای هیئت که همه مقنعه سرشون بود واسم جا بازکردن،با بزرگان پائین مرفتم و بالا می اومدم و دور مجید سینه میزدیم،مجید دم گرفته بود که:برادرها امیدم رو ناامید نکنید،مادرم داشت با دستش منو به یه زن هم سن و سال خودش نشون میداد،عرق کرده بودم و سینه ام سرخ شده بود که راننده اعلام کرد:مسافرین محترم تا ایستگاه آزادی توقف نداریم.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 19:28  توسط امین سبحانی  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin